تبليغاتX
زیرسایه ها
زیرسایه ها
راز زندگی

تخته سیاهی در آسمان وجود ندارد که پروردگار عالم قصد یا ماموریت شما در زندگی را روی آن نوشته باشد. تخته سیاهی روی اسمان وجود ندارد که رویش نوشته شده باشد: «نیل دانلد والش... مرد جذابی که در اول قرن بیست و یکم زندگی می کرد...» تنها کار من در اینجا این است که بدانم چه کار می کنم، چرا اینجا هستم، و خداوند برایم چه رسالتی تعیین کرده است. اما چنین تخته سیاهی وجود ندارد.

بنابراین قصد و هدف شما همان چیزی است که خود می گویید و خود مشخص می کنید ماموریت شما آ ماموریتی است که به خودتان می دهید شمایید که زندگی خود را خلق می کنید. و نه حالا و نه هیچ گاه کسی به داوری آن نخواهد ایستاد.

باید تخته سیاه زندگی تان را پیدا کنید اگر دیدید آن را با مقولاتی درباره گذشته پر کرده اید، پاکش کنید. هرچیز مربوط به گذشته را روی آن پاک کنید آنچه را به شما خدمت نمی کند حذف کنید و خوشحال باشید که به جایی که هم اکنون در آن قرار دارید رسیده اید شما لوحی پاک دارید می توانید همه چیز را از نو شروع کنید - همین حالا و از همین جا - شادی خود را بیابید و به آن حیات ببخشید.

 

از همین حالا برای همیشه

 

|+| نوشته شده توسط سایه در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:8 |

جزیره احساسات

روزی روزگاری جزیره ای وجود داشت که همه احساسات روی آن زندگی میکردند  شادی غم غرور از جمله عشق .روزی به احساسات اعلام شد که جزیره در شرف غرق شدن است .همه سوار بر قایق ها  ازآنجا فرار کردند به جز عشق.  عشق تنها احساسی بود که روی جزیره باقی ماند. عشق می خواست تا آخرین لحظه ممکن در انجا بماند.وقتی جزیره تقریبا غرق شد عشق تصمیم گرفت کمک بخواهد ثروت سوار بر قایقی باشکوه ومجلل از کنار عشق می گذشت  عشق ازاو پرسید ای ثروت مرا همراه خود می بری  نجاتم می دهی/ ثروت پاسخ داد نه نمی توانم در قایق من یک عالمه طلا ونقره وجود داردجایی برای تو در قایق من نیست پس عشق تصمیم گرفت ازغرورکمک بخواهد که با کشتی زیبایی ازکنارش می گذشت عشق پرسید ای غرور لطفا کمکم کن غرور پاسخ داد ای عشق نمی توانم کمکت کنم چون تو سراپا خیس هستی وکشتی ام را خراب می کنی . این مرتبه غم از کنار عشق می گذشت عشق ازاو پرسید ای غم بگذار همراهت شوم .غم پاسخ داد اوه..... عشق آن قدر غمگین هستم که باید تنها باشم .شادی از کنار عشق می گذشت ولی او هم آنقدر خوشحال بود که وقتی عشق ازاو کمک خواست اصلا صدایش را نشنید. ناگهان صدایی به گوش عشق رسید ای عشق بیا من کمکت می کنم و تو راهمراه خود می برم.صدایی بزرگ وسالخورده به نظر می رسید عشق که بسیار خوشحال شده بود حتی یادش رفت  که از او بپرسدبه کجا می روند.وقتی وارد خشکی شدند صاحب صدا به راه خودرفت واز عشق جدا شد.  عشق که خود را مدیون ناجی اش می دانست از آگاهی پرسید جه کسی کمکم  کرد .ومرا نجات داد ؟ آگاهی پاسخ داد زمان به تو کمک کرد.عشق با تعجب پرسید زمان  ؟   ولی چرا زمان کمکم کرد. آگاهی لبخندی متفکرانه  وخردمندانه زد وپاسخ داد چون فقط زمان می تواند  قدر و ارزش عشق را درک کند. 

|+| نوشته شده توسط سایه در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:55 |