تبليغاتX
زیرسایه ها
زیرسایه ها
رفیق من ...
رفـیق من ســنـگ صـبـور غـم هـام            به دیدنم بیا که خیلی تنــهام

هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم            چـه دنـیـای روبـه زوالی دارم

 

مــجــنـونــم و دل زده از خـیـلـی ها           خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نـمـونـده از جــوونی هـام نـشــونی           پـیـر شدم پـیـر تـو ای جـوونی

 

تــنــهــــای بــی ســــنــگ صــــبــور           خـونـه ی  سرد و سوت و کور

تـوی شـب هـات ســتـاره نـیـســت           مــونــدی و راه چــاره نـیسـت

اگــرچـــه هــــیـچ کـــس نـــیـــومـــد           ســری به تــنــهــایــیــت نـزد

امـــــا  تــــو  کــــــوه  د ر د   بــــاش           طـــاقــت بــیـــار و مــرد بـاش

 

اگـر بـیـای هـمـون جـوری کـه بـودی           کم میارن حسودا از حسودی

 

 

صــدای ســازم هــمــه جا پر شـده          هرکی شنیده از خود بی خود شده

امــا خـــودم پـــر شــــدم از گـــلایه          هـیـچـی ازم نـمـونـده جــز یه سـایه

 

سایه ای خالی از عشق و امید

                    همیشه محتاج به نور خورشید

                                       همیشه محتاج به نور خورشید

 

                                                                      » محسن چاووشی «

 

Image and video hosting by TinyPic

|+| نوشته شده توسط سایه در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 14:28 |

همراهان عشق

روزی بانویی از خانه اش خارج شد و جلوی درب حیاط منزلش سه پیرمرد ریش سفید را دید که نشسته اند .آنها را نشناخت اما سلام کرد وگفت:           گمان  نمی کنم شما را قبلا اینجا دیده باشم .اگر خسته اید می توانید میهمان خانه ما باشید.اما آنها گفتند که بانومی توانیدفقط یکی از ما را انتخاب کنید زن توضیح بیشتری خواست . سپس یکی از آن سه با لبخندی دوست داشتنی به یکی از همراهانش اشاره کرد و گفت:نام او دارایی است.آن دیگری هم موفقیتاست ومن عشقم اینک به داخل خانه ات برگردونام ما را برای شوهرت بازگو وباهم فکر کنیدکه کدامیک از ما را می خواهید پذیرا باشید فقط بدانید هر کدام از ما که واردخانه شما شویم زندگیتان را از خود سرشار می کنیم . زن با تعجب به خانه باز گشت وماجرا را برای شوهر خود بازگو کرد.شوهرش که بسیار متعجب شده بود گفت :خب عالی است من دارایی را انتخاب می کنم. برو او را دعوت کن تا خانه محقر و کوچک ما را سرشار از دارایی و ثروت کند.
اما زن مخالفت کرد وگفت :چرا موفقت را دعوت نکنیم ؟ اگر آن را بیاموزیم اسم مان را در دنیا خواهند برد ومشهور می شویم .دراین بین فرزندشان شاهد این گفتگو ها بود گفت : بیایید عشق را دعوت کنیم .اگر عشق بیایدخانه ماسرشار ازنشاط وحرکت می شود ودیگر اندوهی وجود نخواهد داشت مرد وزن به یکباره گفتند راست می گوید عشق را به خانه امان دعوت می کنیم تا خانه ای بدون رنج و نفرت داشته باشیم . زن بیرون رفت وبه سه پیرمرد گفت کنام کدامتان عشق است ؟  لطفا  او بیاید و میهمانی ما را قبو ل کند تا از او پذیرایی کنیم.عشق بر خاست وشروع به حرکت به سوی خانه آنهاکرد. ناگهان دو پیر مرد هم برخاستند و به دنبال او به سوی خانه حرکت کردنند.زن که متعجب شده بود به موفقت ودارایی گفت :اما من عشق را دعوت کردم. شما کجا می آیید؟پیر مرد دان با هم جواب دادنند:اگر تو دارایی یا موفقت را به منزلت دعوت می کردی بقیه ما همین جا منتظر می ماندیم تا او برگردد و هر گز به منزل شما وارد نمی شدیم .اما شما برادری از ما را اتخاب کردی که نامش عشق است ما نیز عاشق اوییم وتحمل دوری از او را نداریم  او هر جا باشد ما دنبال او می رویم.  عشق برود "موفقیت و دارایی هم آنجا خواهند بود.                                                                                                                     

 

Image By Pic.Blogfa.Com

 

 

|+| نوشته شده توسط سایه در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 1:35 |

زنده اش عذاب !مرده اش عذاب!

 

می گویند مردی غلامی خریدتاکارهایش را انجام دهد.غلام از روز اول با صاحب خود بنای ناسازگاری گذاشت .از هر راه وبه هر ترتیبی که می توانست ارباب خود را آزار می داد و می رنجاند تا این که به سختی بیمار شد ومرگش فرا رسید. مرد بر بالین غلام نشسته بود. غلام گفت :می دانم که به تو آزار زیادی رساندم.مرا ببخش .من جز رنج ودردسر برایت هیچ کاری نکرده ام .امیدوارم خدا هم از گناهان من بگذرد.حالا که زمان مرگم رسیده ازتو  خواهشی دارم قول بده به آنچه می گویم عمل کنی.ارباب قول دادوگفت:پس ازاین که مردم طنابی دور گردنم بیندازند وجسد مرا سه روز دور حیاط بگردانند و بعد مرا خاک سپار.مرد قبول کرد.غلام مرد وارباب طبق خواست و وصیت او طنابی دور گردنش انداخت ودور حیاط گرداند.همسایه ها که این وضع را دیدند فکر کردنند مرد غلام خود را با طناب    خفه کره است .مامور خبر کردنند وارباب بیچاره را به جرم کشتن غلام به زندان انداختنند .همین طور که که او را به زندان می بردنند  میگفت:زنده اش عذاب مرده اش عذاب!واز آن به بعد این ضرب المثل در مورد آدمهای بد جنس به کار می رود که در موقع زنده بودن وحتی بعداز مرگ هم باعث زحمت ودردسر دیگران می شوند. 

.

 

|+| نوشته شده توسط سایه در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 23:35 |